جمعه نوزدهم مهر 1387
یک،هزارم
قد یک مورچه کمتر از یک سانتی متر است .قد انسان حدودا 1.7 متر است.قد انسان بلنداست .ساختمان ها هم بلندند و کوه ها خیلی بلندند..اما چیز هایی هم هستند که که از آنها بالا ترند.مثلا پرنده ها.همیشه هر چقدر بالا بروید آنها را خواهید دید .فقط کافی است کمی منتظر بمانید.باید دقت کنید؛شاید تا چند لحظه ی دیگر یکی شان از بالای سرتان عبور کند.آنها همه چیز را از بالا تر از آن چه که شما می بینید نگاه می کنند .آنها چیز های زیادی دیده اند که شما ندیده اید. تغریبا همیشه از بالا به همه چیز نگاه می کنند و احتمالا از روی خیلی جنگل ها،شهر ها ،روستا ها و خیلی جاهای دیگر عبور کرده اند.پس آنها چیز هایی رادیده اند که شاید خیلی ازما در طول عمرمان نخواهیم دید.
اما آنها خیلی چیز ها را هم ندیده
اند.و حتما ندیده هاشان خیلی بیشتر از آن چیزیست که فکر می کنند.هیچ کدام از آن
ها در تمام عمر ش نمیتواند چیز هایی را
ببیند که یک حلزون در در شعاعی بسیار محدود از اطرافش می بیند.شعاعی که شاید بیش
از 10 سانتی متر نباشد.ممکن است یک حلزون
در طول زندگی اش بیش از 5 یا 10 متر راه را طی نکند. اما آنها با هر بار بال زدن چیزی در این حدود راطی
میکنند.بدون این که بدانند چه قدر این مسیر طولانی است.پرنده ها خیلی زندگی درروی
زمین را نمی فمند.هرچند حلزون ها هم زندگی در آسمان را نمی فهمند. حلزون ها برای
این کارشان دلیلی منطقی دارند.آنها هیچ وقت بالی نذاشته اند که با آن پرواز
کنند.اما پرنده ها تنها دلیلشان این است که آنها برای پرواز تربیت شده اند.و حتما
در دل خودشان با نیشخندی در جواب به این سوال میگویند:چرا وقتی که می توانیم از
پرواز و امکاناتی که به ما میدهد ،روی زمین راه برویم؟ هر گاه خطری آنها را تهدید
میکند به سرعت بال می گشایند و به هر سمتی که میخواهند پرواز میکنند.به همین دلیل
آنها هیچ وقت نخواهند فهمید که قدم گذاشتن یک روباه یا یک
چهار پای دیگر در چند میلیمتری بدنشان چه حسی دارد.آنها نمی دانند که مرگ در زیر
پای یک حیوان بزرگ تر چقدر سریع اتفاق می افتد.آن ها هیچ گاه به اندازه ی یک حلزون برای مردن آماده
نیستند.آنها هیچ گاه از شنیدن صدای پای موجودی رهگذر نگران نمی شوند.آنها فقط به
همه چیز از بالا نگاه میکنند.
آنها نمیدانند که وجود تکه سنگی به اندازه ی یک بالشان میتواند راه موجود دی را یک شبانه روز دور تر کندآنها حق
دارند.چون فقط از بالا همه چیز را نگاه میکنند.برای آنها اهمیتی ندارد که آیا یک
نسل خاص از حلزون ها از نسل دیگری به اندازه ی 2 سانتی متر درساعت سریع تر حرکت میکنند.آنها فقط به همه چیز
از بالا نگاه میکنند.از بالا همه چیز آسان تر است.ممکن است یک پرنده هیچ وقت فکر
نکند که موجودات کوچکی در روی زمین چیز هایی رامی بینند که خیلی خیلی زیبا تر از
آنچه که آنها در آسمان می بینند باشد.
حتما اگر پرنده ها این ها را میدانستند(می فهمیدند)بیشتر بر روی شاخه
های درختان می ایستادند.شاید هم بعضی هاشان تصمیم میگرفتند که دیگر پرواز
نکنند.کسی چه می داند،شاید بعضی هاشان حلزون ها را بر پشت خود سوار می کردند تا
آنها هم بتوانند همه چیز را از بالا ببینند. و در عوض از آنها می خواستند که از
زندگی روی زمین و زیبایی ایش بگویند.
پی نوشت 1: من دوست دارم حلزونی باشم که پرواز میکند.
پی نوشت 2:پرنده،حلزون؛والیدن
،فرزند؛مدیر،کارگر؛ارباب،مرئوب؛بینا،نابینا؛پدر و
مادردار،یتیم؛فقیر،پولدار؛ناقص،سالم؛استاد،دانشجو؛توانا،ناتوان؛...
•
یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387
هستی(سوالی که ممکنه برای هر کسی پیش بیاد)
سلام. به قول این برنامه های تلوزیونی پر طرف دار!یه سلام جدید.یه سلامه دوباره. ی یه سلامه آفتابی ...بگذریم.اسم
این پست رو گذاشتم-آخرش چی-چون میخواستم بدونم که واقعا آخرش چی؟!ها!!البته این هم
میتونه سیاسی باشه هم اجتماعی هم اقتصادی وهم خیلی چیزای دیگه. اما من فکر می کنم
اگه از بعد فلسفی بهش نگاه کنیم هم قشنگ تره و ها هیجان انگیز تر. و جوابم به
چرایی که ممکنه شما بپرسین اینه که من گیر کردم.ینی تغریبا...و کجا؛اون اولای اول
فلسفه.بزارین بی مقدمه بگم و خواهش کنم که دوستانی که فکر می کنین جوابی برای
سوالاتی که خواهم پرسید دارین لطفا من رو و سوالاتم رو بی جواب نزاین.چون طبق یه
قانون طبیعت اگر به کسی میتونی کمک کنی خیلی خوب خواهد بود اگه بهش کمک کنی(به
همین سادگی)باز دوباره سعی می کنم که کوتاه کنم به سوالات.و قبلش خواهش می کنم که
اگه این سوالا به شما حس بدی القا کرد.سعی کنید منو ببخشین و دیگه خیلی بهشون فکر
نکنیین.:
1.چرا خدا ما رو آفرید(لطفا دلیلی بیارین که واقعا به خودتون دروغ
نگفته باشین)
2.آیا واقعا هدف از به وجود آمدن نسل بشر و میلیارد ها آدمی که مثل
شما به وجود آمدن وبعد از مدت کمی مردن چی بوده؟آیا واقعا ارزش این همه اذیت شدن
خیلی انسان های بد بخت و هزاران مشکل دیگه ی مثل اینو داشته؟اون چی بوده؟
چرا ما به دنیا میایم؟ اصلا مگه خدا نیاز داره که وجود بیاره؟ما اینجا
چه کار می کنیم.
آیا خدا دوست داره که ما رو به وجود بیاره تا ببینه ما چه کار می
کنیم؟اصلا برای چی همه چیز شروع شد
2.آیا شما واقعا در زندگیتون هدف بزرگی دارین که حاضر باشین واقعا
عمرتون رو و هر چی که دارین در راهش خرج کنید(منظورم هدفیه که همه ی آدما باید توی
زندگی داشته باشن.)
3)و در نهایت این که آخرش چی؟گیرم این که ما آدم های خوب یا بدی بودیم
و در نهایت بر مبنای اسلام یا میریم بهشت و یا جهنم .صد سال ،هزار سال،یک میلیون
سال!آخرش چی؟
واقعا فلسفه ی وجود انسان و یک دنیای به این بزرگی چیه؟
امید وارم که نخواین سر سرزنش رو به خاطر سوالاتم باز کنید.
•
دوشنبه بیستم اسفند 1386
او،مثل هیچ کس
به نام خداوند دوست
مثل هیچ کس نبود.نه،اون واقعا مثل هیچ کس نبود.هیچ مثالی رو
نتونستم برای توصیفش پیدا کنم.هنوز هم نمی
تونم.بودن در کنارش یه حس عجیب داشت.خیلی عجیب.طوری که هر وقت که می دیدمش، اگر از بازی های پر جست و خیز کودکی خسته ی خسته بودم باز هم نمی خوابیدم.هر چند می
دونستم که خابیدن روی پاهای او ن شیرین
ترین خوابیه که خواهم داشت .اما من نمی تونستم مهربونیه نگاهش رو به قشنگ ترین خواب
ها بفروشم.حتی دلم نمی خواست که یک لحظه صورتش رو از من برگردونه.شاید به نظر
اغراق بیاد اما تمام لحظات شیرین زندگی من
به این محدود می شد که دو تا دست هامو بزارم زیر چونه ام و بهش خیره بشم. همین!حالا
می فهمم که من عشق رو در سن خیلی کم درک کردم .سنی که شاید خیلی زود تر از اونی
باشه ،که باید.بدون این که حتی این کلمه رو جایی شنیده باشم.یادمه که اونقدرذ هنم رو به خودش مشغول نگه میداشت که حتی بعضی شب ها توی تنهایی کودکانه ام به این
فکر می کردم که اون واقعا کیه و حتی این
که اون چه طور زندگی می کنه و چرا هیچ وقت، حتی یک کلمه هم صحبت نمی کنه .البته حقیقتش اینه که
ما واقعا نیازی به صحبت کردن نداشتیم.فقط لازم بود که یک لحظه چشم هامون به هم قفل
بشن تا تمام نیاز من به صحبت کردن بی هیچ
دلیلی فراموش بشه.یادش بخیر، چه قدر دوستش
داشتم! حیف !حیف که اون موقع ها خیلی بچه بودم .بچه تر ازاونی که بدون هیچ
خجالتی ازش بپرسم کی هست؟چرا هست و این که
چی دوست داره. خیلی جالبه که اون موقع ها دوست داشنتی ترین آرزوی من این بود که
بدونم او چی دوست داره. و روز ها می گذشتن،به راحتی. سایه ی من هر سال در آفتاب
بلند تر میشد و این چیزی بود که من هیچ وقت حس نمی کردم. من نمیدونستم یا این که
نمی خواستم بدونم ؛نمی خواستم بدونم که به دارم سمتی حرکت می کنم که سایه ام رو هر
چه بیش تر بلند می کنه.به سمتی که بچه ها توی
کتاب توی کتاب داستان ها، جنگل های تاریک و و حشتناک می خونن. ا ین انتخابی
بود که من نادانسته انجام داده بودم.بزرگ می شدم و با بزرگ شدن یادمی گرفتم که مثل
بزرگ تر ها فکر کنم :(بزرگ ها نباید آرزو هایی داشته باشن که کوچک ها دارن). آرزو
هام شروع به تغیر کردن، فقط به این خاطر
که این یک قانون بود.و طبق بخش دیگری از همین قانون بزرگ ها، دیگه وقت نداشتم آرزو
هایی داشته باشم که پول و قیمت مهم ترین معیار براورده شدنشون نباشه.من بزرگ شدم
اون طور که قانون می خواست. واون
کوچک و کوچک تر در نگاهم.کار به جایی رسید
که دیدن و ندیدنش هیچ تفاوتی برام نداشت جز این که لبخندی تمسخر آمیز به بچگی
کودکانه ام روروی لب هام زنده می کرد.البته اون سعی می کرد چیزی رو با نگاهش که
حالا دیگه کمتربرق میزد به من بفهمونه.اما من دیگه در خوندن کلام نگاهش عاجز شده
بود م و نیاز مند این که اون حتما باهام حرف بزنه.- ولی اون هیچ وقت حرف نمی زد .
ما اصلا نیازی به حرف زدن نداشتیم.- اما حالا دیگه نمی شنیدم. یا شاید این که دیگه
نمی خواستم ببینم.دیگه نمی خواستم توی
آینه چشم های اون ببینم که به کدوم سمت حرکت میکنم.وسعی می کردم که تصویر سایه
هایی که در نگاهش به سمتم وجود داشت رو توجیه کنم :(حتما اون سایه، سایه ی درخت
های جنگل پشت سرم .) نمی خواستم قبول کنم که اون سایه،سایه ی وجود منیه که دیگه من
نیست.بعد از چند دیدار دیگه که با فاصله های زیاد از هم که در تنها یی هام اتفاق می افتاد،متوجه شدم که
دیگه بعد از دو پاییز هنوز دوباره ندیدمش.اون دیگه وجود نداشت.اون دیگه وجود
نداره.و من هنوز در راه بیشتر بزرگ شدن
به این فکر می کنم که شاید اون واقعا وجود نداشته.
•
یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386
دلیلی برای زندگی
سلام به همه ی دوستان عزیزی که با نظرات زیادشون من و مجید جون رو شرمنده کردن.تو رو خدا اینقدر نظر ندین دیگه نمی تونیم اینا رو بخونیم.البته خارج از شوخی حق با شما هاییه که نمیاین و نظر نمی زارین .من هم اگه جای شما بودم کاری رو میکردم که شما دارین میکنین.ولی باید به من ومجید جونم اینا هم حق بدین.:به من چون تلفن خونمون قطع بود و به مجید آقا که هم چون یه عالمه سرش شلوغه(هی بهش می گم برو آرایشگاه نمیره) بگزریم.خلاصه این که Excuse usوری ماچ.سعی میکنم (از طرف مجید آقا قول نمیدم)بیشتر بسرم(سر بزنم)امیدوارم از متنی که به زحمت و در طول مدتی مدید نوشتم خوشتون بیاد.ما رو بی خبر و بی نظر نزارین.فعلا…
به نام دوست داشتنی ترین دوست
دلیلی برای زندگی
هنگامی که زمان ارزش خود را از دست می دهد.و زمانی که روزگار دلیلی را
برای تحمل بار حتی یک انسان بی هدف دیگر ،
ندارد .تو هم دلیلی برای این همه هیچ نخواهی داشت.تو هم از این همه خالی بودن خسته
خواهی شد.تو هم از وجود این همه انتخاب
برای خندیدن خواهی گریست.وبلند می
خندند.آنها می خندند به همه ی گریه های بی دلیل تو که خنده دار تر از خنده های بی هدف
توست.تو نمی دانی چیزی را و سعی می کنی به
آن ها بگویی.امّا آن ها نمی خواهند بدانند،دلیل
گریه های تو را.گریه هایی که تو را به تو سوق می دهند.به تویی که مرده ای. هر روز
غرق می شوی و زنده می مانی. حسّ غرق شدن به جزئی فنا نا پزیر از زندگی ات تبدیل
شده. زنده ای که سرد تر از برگی زردزندگی می کند.می مانی، به عشق این که تو یک مهم
را می دانی .تو فقط یک مهم را میدانی و آن این که تو هستی که ...تو هستی که...ممکن
کوچک ترین جوابی را برای تنها دلیل زندگی ات نداشته باشی.برای این همه هیچ.اما، تو
،زنده هستی،که...
چه قدر سخت است ،تنهایی گزراندن
لحظات فرو رفتن به گرد اب .گردابی که تو
تنهایی در آن. و حتی یک نفر را نمی بینی که بپرسد :کجا می روی؟از بین این همه ای که
با ابرازهمدلی ،کتاب ،کتاب و ساعت به ساعت دلیل می فروشند. واین از آنان نیست .تو...تو
می توانی منتظر باشی .کاری که به خوبی صد ها یا هزار ها بار انجام داده ای.انتظار
کسی که قبل از تو حس غرق شدن را چشیده باشد.و بداند که چه طور می شود که غرق نشد.بداند
چه طور پرنده ها با بال های خیس می پرند!(( آیا واقعا آن ها می پرند؟ ))این انتظار
کم کم به یک رویا تبدیل شده که خیلی نزدیک می رسد. به نظر ! به این فکر می کنی که
باید به این در عمق گرداب فرو رفتن عادت کنی به آب و هولی مرطوب تاریک دلت که هر لحطه سرد تر می شود.به این که
شاید واقعا تو نمی توانی تغییر دهنده ی این اوضاع باشی.شاید این نیزاز آثار تلخ تنهایی باشد. شاید باید به این
فکر کنی که تو می توانی تنهایی ،تنها
نباشی.حال که هیچ کس حرف هیچ کس را نمی فهمد.این تویی که می توانی نمیری .اگر که
بتوانی درست بفهمی.اگربتوانی ببینی که همه در حال غرق شدن اند دیگر این انتظار وجود
نخواهد داشت. دیگر برای ناراحتی ات دلیلس نداری. دیگر غصه ی بی کسی خود را نمی
خوری دیگر نگران گردابت نخواهی بود. شاید تو همان باشی !شاید تو همانی باشی که که
در رویا هایت می پرسد به کجا میروی؟چه می
خواهی. شایدتو همانی باشی که دست خود فرو رفته به گردابت را خواهی گرفت.شاید
واقعا تمام راه ها به این ختم شوند که تو با دست راستت دست دیگرت را بگیری.شاید!شاید
هنوز یاد نگرفته ای که باید انتظار چه کسی را بکشی.آری می تواند دست راستت خدا
باشد که دست چپت را با بالا می کشد.
•
جمعه چهاردهم دی 1386
من نمیدیدم ،آنگاه که میدیدم
من نمیدیدم نگاه کودکی دست فروش رت که به کفش های سخت آدم هایی ظااهرا بزرگ خیره بود.و او می دید آینده را درحرکت گام های بی هدفی که به سمت آینده میرفتند.آینده ای که پیش تر در نگاه کودکی دیده می شد.آن گام ها گام های کسی بودند که نمی دید.شاید!
من نمی دیدم ترس را در نگاه خیس کودکی که در خیابانی شلوغ به دنبال دنیای گمشده ای می گشت .حال آن که مادرش بدون توجه به یک دنیای گمشده ،دست دخترک را می کشید.-بیا برابت عروسکی بهتر می خرم.و آن هنگام من گم شده بودم،در دنیای خود که شاید کوچک تر و احمقانه تر از دنیای گمشده ی دخترک بود.
من نمی دیدم گزر ثانیه به ثانیه ی زمان را در نگاه منتظر عاشقی.من در هیچ زمانی زندگی نمی کردم ؛همان هنگام که او در هر لحظه زندگی می کرد.
من نمی دیدم دلیل را در نگاه پسرکی که با صورت چسبیده به شیشه ی فروشگاهی،به دوچرخه ای خیره مانده بود.ومن خیره بودم که بی هیچ دلیل برای زندگی زنده بودم ،شاید!
و من ندیدم مرگ را در نگاه مادری که مرده بود،همان وقت که تنها فرزندش مرده بود.من آنچنان سرد مرده بودم که حتی مرگ خود را حس نمی کردم.
و حال ،دیگر مرگ و زندگی ، هر دو در دنیای پر اضطراب چشمانم گم شده
و من هنوز نمی بینم خیلی از ندیدنی ها را...
•
شنبه سوم آذر 1386
باران
حدود ساعت2:30((دقیقه ی))ظهر بود.باران میزد و آسمان به خاطر وجود ابرها به رنگ خاکستری روشن درآمده بود.
همین براش کافی بود تا همه چیز رواز یاد ببره.بی کسی هاشو و همه ی وجود پر از احساس تنها یی شو.بدون توجه به راه زیاد باقی مانده تا خونه و سردی هوا از اتوبوس زرد رنگ و خلوت پیاده میشه.فقط صدای بارون و عبور ماشین های ره گذر به گوش میرسه. هیچ کس در پیاده رو نیست.حتما همه به خونه هاشون رفتن،یا به جایی که زیر باروون خیس نشن.یه لبخند کوچک روی صورتش که از سردی نسبی هوا گل انداخته،نقش می بنده و کم کم به خنده تبدیل میشه.خنده ای از ته دل.شروع می کنه به قدم برداشتن در بین آب های جمع شده روی سطح پیاده رو.با خودش میگه:((به سرما خوردنش می ارزه.))و زیپ کاپشنش رو باز می کنه.در همین حال باد نسبتا شدیدی وزیدن می گیره و قطرات ریز باران پاییزی به صورت و دست هاش برخورد میکنه.از شدت هیجان دست هاشو باز میکنه و شروع می کنه به دویدن به سمت بادی که از رو به رو می وزه، و قطدات بارون با فشار بیشتری به صورتش برخورد میکنن.در همین حال متوجه عابری می شه که دست هاشو توی جیب پالتوی زخیم ومشکی رنگش کرده و گردنش رو به وسیله ی یقه ی بالا اومده ی پالتوش پوشونده و در حالی که با تعجب به صورتش نگاه می کنه به سرعت از کنارش عبور میکنه .کمی به خودش میاد و سعی میکنه طبیعی تر رفتار کنه .هر چند دوست داره راحت باشه ولذت ببره.لذت بردن از بارون رو خیلی خوب بلده.بارون براش مثل یک هدیه ی واقعا خاص از طرف خداست.که فقط برای اونه و شاید کسای دیگه ای مثل اون.بارون رو هدیه ای مخصوص برای خودش می دونه چون هر وقت با رون میاد همه به خونه هاشون میرن.در اصل آسمون فقط برای اون می باره ؛و شاید کسای دیگه ای مثل اون.در راه نگاهش به درخت های دو طرف خیابون جلب میشه وتصویر زیبایی از اونا که در آب جمع شده در یک قسمت از پیاده رو منعکس شده.تلفن همراه ش رو از جیب شلوار کتون سفید رنگش که حالا دیگه با کمک لکه های بی رنگ یا گل آلودآب رنگی شده در میاره،تا احساس بی نظیرش رو از وجود این همه زیبایی ثبت کنه.اما بعد از چند بار تلاش متوجه میشه که موفق نبوده.:((مثل این که همه ی چیزای قشنگ دنیا می خوان هیچ اثری از خودشون به جا نزارن))این رو در حالی که دوباره به راه خودش ادامه میداد زمزمه کرد.بدون ناراحتی از اتفاقی که افتاده به دنیای اطرافش نگاه میکنه.ویه دنیای تازه شده رو می بینه،وحس میکنه گرمای وجود خدا رو از برخورد قطرات سردبارون به صورتش.ومی شنوه صدای آرامش بخش و مهربون خدا رو و قتی قطره های کوچک دونه به دونه به سطح زمین یا به روی چتر مشکی عابری ره گذربرخورد می کنن.و بوی عطر خدا...
خدا رو خیلی نزدیک حس میکنه.خیلی نزدیک و نزدیک تر از همیشه.شادی وصمیمیتی خاص در وجود خالیش حس میکنه و از این شادی به هیجان میاد طوری که حتی برای چند لحظه احساس گرمایی عجیب دربهش دست میده.دلش میخواد سال ها در همون لحظه باقی بمونه.شاید برای لحظاتی هر چند کوتاه احساس میکنه زندگی رو دوست داره...
بعد از حدود 40 دقیقه راه رفتن در میان استقبال پر شور قطرات بارون که برای اون به معنی چند لحظه ی کوتاه پرواز بود ،با لباس هایی خیس از لذت هایی به یاد ماندنی به کوچه ی همیشگی میرسه .زنگ میزنه:
-بله؟بفرمایید؟!
-منم.در رو باز کنید.
با شنیده شدن صدایی نا هنجار در باز میشه.وارد حیاط میشه. در حالی که دستگیره ی در رو با دست نگه داشته لحظه ای به کوچه نگاه میکنه و بعد به آسمون ...
شاید از خدا تشکر میکنه.تشکری با تمام وجود.و بعددو باره به کوچه و لحظاتی که دیگه تکرار نخواهند شد...از داخل خونه صدا میاد:-پسرم کی بود.با شنیدن این صدا چشمش رو از کوچه بر میداره و داد میزنه :-منم.
و لحظه ای بعد در بسته می شه...
•
دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386
گردونه
من میگردم
تو میگردی
او میگردد
غافل از این که گردونه دست خداست...
•
چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386
نیایش
خسته ام...
خدایا خسته ام،وخسته تر از مردی که در امتداد افق و در غروب راه می پیمآید.تنها...وتنهایم چون زنی تنها که در زیر برفی زمستانی و در پله های خانه ای کوچک اما بزرگ در نظرش انتظار می کشد،و تو میدانی انتظاز چه و هم میدانی علت انتظار مرا،پس منتظرم.با صبری تا بی نهایت وجودم ،ایمانی به اندازه ی عشقم و امیدی تا افق.
•
جمعه هجدهم آبان 1386
عشق و ایمان
در دو راهی مانده ام
سمت راستم ایمان، سمت چپ عشق
نه صبر کن، این دو راهی نیست !
عشق و ایمانم یکیست
گرچه ایمان ضعیف، عشقم قوی
عشق و ایمانم یکیست
•
یکشنبه بیست و نهم مهر 1386
لبخند:)
چند هفته پیش،یه روز مثل بقیه ی روزهای هفته:البته یه کم دیر تر از حد معمول داشتم به سمت خونه حرکت میکردم.طبق معمول دو تا اتوبوس عوض کرده بودم:( تا به میدون شهدا برسم،و از اونجا تا خونه چیزی حدود 15 دقیقه راه بود.
با نگاهی که بعد از سلام دادن به امام رضا به چهار راه شهدا واطراف خیابون انداختم متوجه شدم که خیابون کمی خلوت تر از روزایه دیگه یه.باخودم گفتم :((بهتر،اینطوری کم تر سروصدای مردم رو میشنوم ))و به طرف خونه به راه افتادم.آخه خیلی خسته بودم،از صبح تا ساعت7:40 هی باید از این کلاس به اون کلاس میرفتم ومجبور بودم به چیزایی که برام مهم نبود به زور گوش کنم. :(
هنوز چند قدمی جلو نرفته بودم که چشمم به یه خانواده ی 3 نفری افتاد.یعنی به پدر جوون که پسر4-3.5ساش هم بغلش بود و یه خانوم جوون:) .همین طور که از کنارشون رد میشدم میدیدم که پسرک دستش رو به طرف مادرش دراز کرده و مادرش با حالتی پر هیجان و پر احساس از پسرش فرار میکرد و پدر هم به عنوان پاهای پسرک به آرامی و با هیجان به دنبال همسرش می دوید و به به محض اینکه به هم میرسیدن هر سه با لذتی خاص میخندیدن.بعد ار این که با حرکت سر شادییه زیبای اون خانواده رو تعغیب کردم.متوجه خانواده ی دیگه ای شدم که با فاصله از خانواده ی اول و هم مسیر با اونا به سمت میدون شهدا حرکت میکردن.برام جالب بود که اونا هم سه نفر بودن.اما بچه ی اونا :) هنوز اونقدری بزرگ نشده بود که بتونه صحبت کمه و یا راه بره.و توی یکی از اون لباس های شببه کاپشن قرمز که همه یه بدن رو میپوشونه ((اسمشو بلد نیستم))پیچیده شده بود و بغل پدرش پنج شیش تا پادشاه رو هم خواب دیده بود:) .دیدم که اونا هم جلب بازییه خانواده ی جلوییشون شده بودن.همون چیزیایی که من تا چند لحظه ی پیش نگاه میکردم.البته تا اون موقع هنوز هم صدای بازییه قشنگشون رو میشنیدم.اونقدر از ته دل میخندیدن که انگار هیچ غمی تویه این دنیا وجود نداشت.روی لبای اونا (خانواده ی دوم)هم یه لبخند-نه از اون لبخند های دروغی- ،یه لبخند زیبا نقش بسته بود.در همین حال بود که از کنار اونا هم گذشتم.یه لحظه به خودم اومدم.فهمیدم که نا خواسته نیشم تا بنا گوشم باز شده اینجوری:D.به لبخند خودم خندیدم و به راه خودم ادامه دادم.اما لذتی که بعد از اون لحظه ها از راه رفتن و زنده بودن میبردم:) دیگه اون لذتی(حالی) نبود که باهش از دانشگاه تا میدون شهدا :( سر کرده بودم.یکی دو بار توی ادامه یه راه اون لحظات رو توی ذهنم مرور کردم،و هر بار متوجه میشدم که لبخندی نا خواسته روی صورتم شکل گرفته.و توی ادامه ی راه به این فکر میکردم که چقدر لذت ها لبخند ها یی که زده میشن میتونن با هم متفاوت باشن...حتی به قدر زمین و اسمون،سیاه و سفید.
به این فکر میکردم که چقدر خوب بود اگه میشد همیشه لبخند های وافعیه و از سر صداقت زده میشد،و میدیدم.چقدر خوب بود اگه همه مجبور نبودن از سر تظاهر و به دروغ به هم لبخند بزنن.و بعد هم شروع کردم به فکرکردن به هزار و یک موضوع مرتبط با لبخند،که یک دفعه ....اِاِاِ...!!!چقدر خونمون نزدیک شده بود......
دلم برای لبخند های واقعی یه خودم هم تنگ شده...
•
